سوره محمود
پ.ن: این سوره بر خانم فاطمه رجبی ( نگارنده کتابِ احمدینژاد، معجزه هزاره سوم و همسر آقای الهام) نازل شده و فاقد هرگونه اعتبار دیگری است.
گرفته شده از سایت اسپایدر مرد
بيتوته ي كوتاهي ست جهان در فاصله ي گناه و دوزخ
پ.ن: این سوره بر خانم فاطمه رجبی ( نگارنده کتابِ احمدینژاد، معجزه هزاره سوم و همسر آقای الهام) نازل شده و فاقد هرگونه اعتبار دیگری است.
گرفته شده از سایت اسپایدر مرد
(Carl Sandburg 1878_1967)
برگردان: غزاله
من مردم ام، جماعت ام، جمعيت ام، توده ام
مي داني
همه ي كارهاي بزرگ دنيا كار من است؟
من كارگرم،مخترع ام
سازنده ي غذاها و لباسهاي جهانم
من صداي گواه تاريخ ام
ناپلئون از من مي آيد
و لينكلن نيز
آنها مي ميرند
و من ناپلئون و لينكلن هاي ديگري مي آورم
زمين دانه هام من
كه تاب خواهم آورد شخم هاي بسياري را
توفان هاي سهمگين از من مي گذرد
فراموش مي كنم
شيره ي جانم ،
مكيده و دور ريخته مي شود
وبهترين هايم، تلف مي شوند
فراموش مي كنم من
جز مرگ همه چيز به سراغم مي آيد
واز من كار مي كشد
هر چه دارم مي بخشم
و باز هم فراموش مي كنم
گاهي مي خروشم
تكاني به خود مي دهم و
چند قطره ي سرخ، براي تاريخ
به يادگار مي گذارم
و ديگر بار فراموش مي كنم
وقتي كه من_مردم_ ياد گرفتم كه به خاطر بسپارم
وقتي كه من _مردم_ ياد گرفتم كه از ديروز درس بگيرم
واز ياد نبرم آن هايي را كه سالي پيش تر چپاول ام كردند
_كساني كه مرا به بازي گرفتند_
آنگاه در سراسر دنيا كسي نام" مردم" را بر زبان نخواهد آورد
با رگه هاي تمسخر در صداش
با پوز خند.
آنگاه است كه جماعت
جمعيت
توده
از راه مي رسد.
صفر و صد یا کمی بهتر؟»
یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی. ما چند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر میآمد تازه گواهینامه گرفته، هیجان زده بود و از خوشحالیِ گواهینامهای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش میکرد. اما بیاعتنا به قوانین، با یک غرور زیاد، به شکل خطرناکی رانندگی میکرد که نگو و نبین. مسافرها هم بیخبر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که میگفت:
من رای نمیدهم و برایم فرقی نمیکند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را میکنم.
در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد. و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که "اگه میدونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشینات نمیشدم."
من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم: خانوم شما که از تجربیات درس میگیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر میکنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک رانندهای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمیکنه بیفته، و زندگی من و شما و 70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.
2- منتقدین خاتمی صفر و صدیها بودند. آنها که میگفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواستههایمان نرساند، پس به هیچ درد نمیخورد.
آنها چون به صدی که میخواستند در دوره خاتمی نرسیدند، پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدینژادی در 4 سال گذشته رسیدند.
اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که میتواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا میداند تا کی! اثر کند.
آنها که پای صندوق نمیروند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش میآید، فقط در خیال خود کم میکنند. و میخواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم. در حالی که شرکتنکردهها، نقش بیشتری در انتخاب احمدینژاد داشتند تا شرکتکردهها.
احمدینژاد از رایهایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رایهایی که من و تو به صندوق نریختیم، پیدایش شد.
آمار نشان میدهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم و پای صندوقها نرفتیم، تعدادمان از آنها که به احمدینژاد رای دادند، بیشتر بود.
من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم، فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد... مدتی در فکر رفتم. و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کردهام. حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن میکند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر میکند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات دادهام. من به کمی بهتر فکر میکنم.
من میخواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم: من رای خودم را دادم و در وضع پیشآمده مقصر نیستم.
میگویند ملتها، مثل آدمها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل میشود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد میگیرد.
3- سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچهای است که دلش برای یک بچه افلیجی میسوزد و آن بچه بیپا را بر دوشش سوار میکند و هر روز به مدرسه میبرد. بعد از مدتی، آن بچهای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمیآید و باورش میشود که اسبسواری حق اوست. و آن کس هم که سواری میدهد، با آن که سختی و ذلت میکشد، اما کم کم به این وضعیت عادت میکند و باور میکند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چارهای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب میشود.
در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.
4- برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایدهآلند. هر دوی آنها را از نزدیک میشناسم. با آقای کروبی که سالها در زندان شاه بودهایم. حتی مدتها در یک سلول بودهایم. و روزها و شبهای فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل میکردیم.
آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت. امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند. حتما مداخله میکرد. من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.
به دوستی که در مجلس سالها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سالهاست و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده، فراموش کرده است؟
آن دوست گفت: هنوز همان آدم است. کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.
من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بیمرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی مییابد. و حیثیت از دست رفته بینالمللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.
از طرفی او را تنها و بییاور نمیبینم. در کنار او کسانی را میبینم که تهران و ایران نیمهمدرن امروز، از معماری کلان امثال آنها به وجود آمده است.
کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است. و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمیاندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمیخواهد مثل احمدینژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناحهای مختلف مذاکره کند. و مذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...
5- با مهندس موسوی در سالهای اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقای موسوی نقاشی میکرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخستوزیری رسید. و با آنکه بیشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتی نخستوزیر شد، روز به روز حکمت عملیاش بر حکمت نظریاش چربید.
از صمیم قلب میگویم: اگر آقای موسوی نبود و حمایتهایی که از داشتن یک سینمای ملی و بینالمللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلندآوازه در سطح جهان نبودیم. مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند، اما بدون حمایت همهجانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمیشد.
موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخستوزیر، یک شخصیت ملی است. من در همان سالها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخستوزیر ارمنیها و اقلیتها هم هستم. من وقتی نخستوزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.
از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدینژاد را. در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمامعیار همهجانبه، در وسیعترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاستهای اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدینژاد هم نشدیم. در حالی که در 4 سال احمدینژاد، ما نهتنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به دست آوردیم. اما با این حال با این تورم و گرانی بیسابقه روبرو هستیم.
من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد، هم اوضاع اقتصادی و هم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد. و منش او تنشهای بینالمللی را تخفیف خواهد داد.
او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخستوزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.
6- بعضیها از صندلی ریاست جمهوری اعتبار میگیرند. بعضیها مثل خاتمی به آن اعتبار میدهند. و بعضیها وقتی بر این صندلی مینشینند هیجانزده میشوند. مثل آقای احمدینژاد که هنوز هیجانزده است. 4 سال است بر این صندلی نشسته هنوز خوشحالیاش فروکش نکرده. هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش میکند. و مدام از معجزه حرف میزند. چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند.
درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است، اما به آن بیمیل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمیآید. چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزهای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بیمیلی او به قدرت است. به او رای بدهند، خدمتش را میکند. ندهند، مسئولیت را از دوشش برداشتهاند. و او سرگرم هنرش میشود.
7- در اوایل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضاهای هنری دلخواهش پر میزد. و به همین دلیل تا از نخستوزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنریاش پیوست و یکسره با آنان بود.
اما تا وقتی در پست نخستوزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله میگرفتند، تشکر میکرد. و میگفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او میگفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزدیک شود، کمکم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن میشود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او میگفت: هنرمند سخنگوی ملت است، نه سخنگوی حکومت.
اگر خود من در فضای آنچنانی آن دوران که شما بهتر از من میدانید چه دورانی بود، جانم را کف دستم میگذاشتم و عروسی خوبان را میساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار میکردند و آقایی که برای ثواب بازجویی به همراه 12 بازجوی دیگر در خیابان فاطمی در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجویی کردن از من میشدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف میکردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان میداد و به وزرایش میگفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟
فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته میشد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت. او مصداق بارز کسی بود که میگوید: من مخالف فکر توام، اما جانم را میدهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.
8- میگویند مهندس موسوی در دوران نخستوزیریاش انقلابی بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید، انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابانها ریختند و انقلاب کردند؟ چرا آلزایمر مصلحتی میگیریم؟ ما مردم ایران چه خوب و چه بد، در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم. امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله، شبیه 30 سال پیشش باشد؟
مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلیها بهتر است. او امتحان آزادیخواهی و عدالتطلبیاش را در دوران نخستوزیریاش داده است. فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست. برای ما آزادیخواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، میگوییم کلک بود، از خودشان است.
و چون ما همیشه صد در صد را میخواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است، مدام به وضعیت صفر میرسیم. و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار میشود. و چون نگاه علمی نداریم، تجربیاتمان را آزمایش نمیدانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوششانسی میگیریم. اگر انقلاب ایران را آزمایشی میگرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی میکند، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.
چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، یکی از آنها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات، مثل یک آزمایش نگاه میکند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایشهایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمیکند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟
آنها که با انقلاب بدند، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند که اگر میتوانستند یک انقلاب دیگر میکردند. و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمیگیرند و با آن که به آزمایش ما فحش میدهند، دنبال تکرار همان آزمایشند. انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آنها خوب است.
از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانیها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم میزنیم. تا حالا یک ایرانی را دیدهاید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیدهاید که خودش را در انقلاب و بهخصوص جنبههای منفیاش سهیم بداند؟
برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا میخواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد، اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.
مگر میشود یک شهید آزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟
9- نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است. من تصور نمیکنم به این زودیها حتی وزیر زن داشته باشیم، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.
متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مردسالار است. اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در آمریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به اوباما رای میدهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهدهدار میشود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی میکند. در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیختهای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که میتواند این نقش را عهدهدار شود.
در قبل از انقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف میزدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است و هر روز منتظر خبر دستگیریاش بودیم.
بعدها که انقلاب شد من یک روز در آسانسور روزنامهای سوار شدم، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم. و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد. یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید: شما فلانی هستی؟ گفتم: بله. و او هم گفت: من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سالهاست منتظر دیدار شما بودم.
وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخستوزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمیدانیم. از بس که عوامفریبانه آن را خرج کردهاند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عدهای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پارهاش بود و میگفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد میکنید، برای من بیارزشتر از این کفش پاره است.
چنین داستانهایی و چنین بودنیهایی آتش به روح نسل ما میزد. اگر کفش رهنورد که زن نخستوزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ، کفش 30 میلیون ایرانی دیگر باید پاره میبود، و کسی به فکر نبود.
اینها اینطور میزیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی میزند. اما انقلاب با این قصههایش بود که جان نسل مرا به آتش میکشید و از داشتن و بودن بینیازمان میکرد.
در کنار این سادگی و بیمیلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی، یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آنها وجود داشت. و همین بود که آنها را متفاوت میکرد. و الا خیلیها هستند که سادهزیستند، و فقیرانه زندگی میکنند، اما روحشان از زندگیشان فقیرتر است.
مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بیخود نکند. و با آن که مرد است، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او میآورد.
ما ایرانیها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانیها را زنان ایرانی تشکیل میدهند. آنها رای میدهند. آنها در رنجهای ما حتی بیش از ما رنج میبرند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی، نقشی برای خود نمیبینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده میبالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است. و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی میتواند ایجاد شود. در دوران قبل دختران آقای هاشمی بهخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. و خدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بینظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند...
10- به مادرم زنگ میزنم و میپرسم: مادر به کی رای میدی؟ میگه: مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچهمون بنایی بود. یکی داشت یک خونهای رو با کلنگ خراب میکرد، گفتم: "آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون، درستش کن."
گفت: "خانوم من یک ... ام. کارم خراب کردنه. اگه میخوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه میخوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن."
|
در حاشیه حملات تند رسانههای دولتی به بانوی اول آینده زهرا رهنورد؛ پدیدهای که درباره او باید تامل کرد... |

اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، هر شب خطی های ونک – کردستان را در میدان ولیعصر در انتظار مسافر می بینی. مسافر هایی را هم می بینی که چون ونک نمی روند منتظر تاکسی ایستاده اند.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، هر شب ون های سبز رنگ را توی میدان می بینی که گناه را رصد می کنند.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، احتمالا سر تقاطع زرتشت موتور سیکلت هایی را می بینی که زرتشت شرقی را خلاف می آیند. شاید یکیشان هم به تو تنه ای زده باشد.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، شاید ماهی یک بار سوت زن معروف خیابان ولیعصر را ببینی. همان که آهنگ های درخواستی ات را با سوت زدن برایت اجرا می کند.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، مغازه های رنگ و وارنگ را میبینی که ویترین آنها تو را دعوت می کند پول های بی زبان را به دخلشان سرازیر کنی.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، دو تا گل فروشی سر راهت هست که وسوسه ات می کند دسته گلی برای عزیزی بخری. شک نکن بخر خوشحالش می کنی.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، گاهی نگاهت با نگاه بچه های خیابان گره می خورد که هوس می کنی ازشان آدامس یا فال بخری یا روی ترازویشان ببینی امروز چقدر چاق شده ای.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، کارمند ها و کارگر هایی را می بینی که تند تند از کوچه های محل کارشان بیرون می آیند تا به آخرین اتوبوس برسند.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، دختری را می بینی که مادر پیرش را از مطب دکتر بیرون می آورد و همان طور که سر مادرش داد می زند که چرا عکس و آزمایشها از دستش افتاده، آرام و بی صدا اشک می ریزد.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، دختران و پسرانی را می بینی که خندان از آموزشگاه بیرون می آیند.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، جا به جا بوی ذرت مکزیکی و کباب شکمت را به جشن دعوت می کند.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، پسری را میبینی که از تو هزار تومن میخواهد تا به کرج برود. سرباز است و بی پول مانده. وقتی پول دادی و دور شدی و یواشکی عقب را نگاه کردی می بینی که از یک نفر دیگر و باز هم یک نفر دیگر و …..
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، ممکن است فیلم فروشی را ببینی که شش ماه پیش سرت را کلاه گذاشت و دی وی دی سوخته بهت قالب کرد. چه کار می توانی بکنی؟
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، پلیس سر فاطمی را می بینی که سر در گم میان ماشین ها مانده و سفیدی کلاهش به سیاهی نشسته. لیسانس وظیفه است.
اگر شبها اهل قدم زدن از میدان ولیعصر به سمت ونک باشی، خیلی چیز ها می بینی که خواب شب را از چشمانت بدزد. قدم نزن. با تاکسی برو و توی راه چرت بزن.
گرفته شده از وبلاگ مردی که می خندید
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
« دکتر علی شریعتی »
من بدنبال پاسخ این سوالم آیا من هماني هستم كه ميخواهم باشم یا آن كسي كه مجبورم باشم ؟ من همان آقا سید سابقم و هيچ فرقي نكرده ام یا از آن آقا سید سابق فقط یک خاطره باقی مانده. یک حسی به من نقش بازي کردن را هشدار میدهد یعنی يك نقش دائمي در فيلم زندگي . نمیدانم نکند براي بقا هر روز در نقش یا رنگی باشی. نکند نمی توانی یا نمی خواهی یا نميگذارند خودت باشی اگر اینطور باشد بايد از دست خود م عصباني باشم. نکند در نقش بودن در نهاد من ریشه دوانده و از ويژگي هاي من شده. نکند حاصلش دو رویی شود .نکند همواره خندها یم رافرو ببرم تا سبک سر نباشم آرام قدم برمیدارم تا نشانی از متانتم باشد وبا ظاهرم پیغام دینداری بدهم ولی در باطن پر از بی خدایی باشم و صدها و صدها بودن ديگر نقشی که تبديل به يك عادت شده باشد . چرا نباید بدنبال دنیایی بگردم که درآن فقط در يك نقش ظاهر شوم ، هماني كه ميخواهم باشم ، هماني كه به آن باور دارم . اگر خود بودن گناه است پس دروغ بودن را باید عین ثواب دانست؟ بعضی وقتها به خودم میگویم آقا سید ،آقا سید باش. دیگران باید به حال خود فكري كنند .اینطور نیست؟
آیا عقلانی است كه اخلاقی زندگی كنیم؟ مراد از این پرسش این است كه آیا زندگی اخلاقی بهصرفه است؟ البته منظور از عقلانیت، عقلانیت عملی است نه عقلانیت نظری. پس باید درصدد فهم عقلانیت عملی برآییم. به زبانی ساده، عقلانیت عملی بدین معناست كه هزینه اعمال فرد در زندگی از سود آن بیشتر نباشد. اگر شخص كاری را انجام دهد كه هزینه آن بیش از سودش باشد چنین كاری عرفا از عقلانیت عملی برخوردار نیست. بنابراین دو حالت بیشتر وجود ندارد تا عملی عقلانی محسوب شود: یا سود آن بیش از هزینهاش باشد (كه این حالت آرمانی است) و یا لااقل هزینه و سود با هم مساوی باشند، نه اینكه هزینه یك فعل بیش از سودش باشد. حال مسئله اصلی این است كه خود اخلاقیزیستن هم نوعی كار است و باید هزینهای كه فرد برای زندگی اخلاقی میپردازد كمتر از سود آن باشد. بدینقرار هر عمل اخلاقی تابع همین حكم است. نه فقط هر عمل اخلاقی بلكه كل زندگی انسان اگر قرار است اخلاقی باشد، بایستی هزینه و سودی متناسب داشته باشد. واضح است كه بدون پرداخت هزینه نمیتوان زندگی اخلاقی داشت. تجربه ثابت كرده است كه زندگی اخلاقی هزینه بالایی دارد، اما ببینیم سود چنین زندگیای در چیست؟ كدام سود عاید اخلاقیان جهان شده است؟ محاسبه هزینه و سود زندگی اخلاقی البته وابسته به سه عامل است: الف- میزان وسعت اخلاقیزیستن: بدین معنا كه فرد تا چه محدودهای پایبند به زندگی اخلاقی است.ب- میزان عمق اخلاقیزیستن: بدین معنا كه فرد تا چه میزان و اندازه خود را ملزم به رعایت اخلاقیزیستن میداند. ج- شبكه مناسبات و روابط اجتماعی: بدین معنا كه اخلاقیزیستن در چه ظرف جامعهای صورت میگیرد.تغییر و تحول این سه عامل رابطه مستقیمی با میزان سود و هزینه زندگی اخلاقی دارد. اما اهمیت این بحث در آنجاست كه اگر سودی در اخلاقیزیستن وجود نداشته باشد برای افراد انسانی یك دو راهی تعیینكننده پدید میآید و آن عبارت است از اینكه یا فرد باید اخلاقی زندگی كند و قید همه چیز را بزند، یا عقلانی زندگی كند و حساب و كتاب سود و هزینه اعمال خویش را داشته باشد. پنج دیدگاه عمده درباره «سود اخلاقیزیستن» وجود دارد كه هر یك این سود را در معیارهای مختلفی میبینند:
1 دیدگاه اول كه بیشترین طرفدار را در طول تاریخ داشته است معتقد است كه هزینههای اخلاقیزیستن همه دنیوی است و سود آن همه اخروی. در این دنیا سودی برای زندگی اخلاقی متصور نیست و سود آن مربوط به دنیای دیگر پس از مرگ است. این دیدگاه همچنان كه میبینیم مبتنی بر سه پیشفرض است: الف) زندگی پس از مرگ وجود دارد، ب) زندگی آن دنیایی كاملا تحت تاثیر و تاثرپذیری از زندگی این دنیایی است، ج) سودی كه در آن دنیا نصیب اخلاقیزیستن میشود بیش از هزینهای است كه در این دنیا میپردازیم. زیرا نهتنها باید به دنیای دیگر و تاثیرپذیری آن از این دنیا معتقد باشیم بلكه بایستی باور داشته باشیم سود آن دنیایی بیش از هزینه این دنیایی است تا بتوانیم قادر به زندگی اخلاقی باشیم. جملاتی همچون «الدنیا مزرعهالاخره» و یا «دنیا متجر و تجارتخانه است» همه متعلق به همین دیدگاه هستند.
2 در دیدگاه دوم فرد یا قائل به زندگی پس از مرگ نیست یا نسبت بدان ساكت است، یا منكر جهانی دیگر است یا در مقابل آن بیتفاوت و لاادری است. در این دیدگاه با وجود اینكه فرد منكر زندگی پس از مرگ است، اما معتقد است زندگی اخلاقی منجر به سودی میشود بیش از هزینهای كه میپردازد. اخلاقیزیستن از منظر قائلان به این دیدگاه یك سلسله سودهای «فردی» متحقق در جامعه را عائد فرد میكند. سودهای فردی كه در عرصه جامعه به منصه ظهور میرسند «مطلوبهای اجتماعی» نامیده میشوند و عبارتند از: ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت. اگرچه فرد با اخلاقیزیستن هزینه میپردازد اما از همین طریق به مطلوبهای فردی متحقق در ظرف جامعه میرسد. خامترین نظریه در میان نظریات پنجگانه سود زندگی اخلاقی همین نظریه است، چراكه درست به عكس این شش مطلوب اجتماعی همه هزینههای زندگی اخلاقی هستند نه سودهای آن. از طرف دیگر تاریخ به ما نشان داده كه برای اخلاقیزیستن باید از قدرت، ثروت، شهرت و... گذشت و كسی كه به زندگی اخلاقی تن میدهد چنین ویژگیهایی را از دست میدهد. این نگاهی است كه در گلستان و بوستان سعدی نیز با عنوان «نیكنامی» به چشم میخورد.
3 دیدگاه سوم معتقد است سود اخلاقیزیستن سودی «اجتماعی» است كه در ظرف جامعه متحقق میشود. بدین معنا كه با رعایت زندگی اخلاقی جامعه دارای پنج ویژگی میشود كه بدون اخلاقیزیستن كسب آنها ممكن نیست: نظم، امنیت، رفاه، عدالت، و آزادی. این راهحل هم موفق نیست و ضعفهایی در آن به چشم میخورد، از جمله:
الف) این ویژگیها زمانی در یك جامعه تبلور مییابد كه تكتك افراد آن جامعه اخلاقی زندگی كنند نه فقط بخش كوچكی از جامعه. پس با گونهای «همه یا هیچ» در این نظریه روبهروییم.
ب) با فرض اینكه همه افراد یك اجتماع اخلاقی زندگی كنند، سود ویژگیهای مذكور عاید آیندگان و نسلهای بعدی میشود، لذا باز هم چیزی نصیب فرد نمیشود.
ج) اساسا پیشفرض این دیدگاه مورد شك و تردید است، چراكه برای رسیدن جامعه به نظم، امنیت، رفاه، عدالت، و آزادی اخلاقیزیستن شرط لازم است اما شرط كافی نیست. اگر همه افراد جامعه نیز اخلاقی زندگی كنند نمیتوان به كسب این ویژگیها مطمئن بود.
4 در این دیدگاه سود اخلاقیزیستن امری فردی است. اگر كسی اخلاقی زندگی كند درون خود آرامش خاطر و نشاط درونی مییابد، اگرچه ممكن است به لحاظ بیرونی در جامعه چیزی عایدش نشود. پس اخلاقیزیستن با یك سلسله «مطلوبهای روانشناختی» همراه است كه عبارتند از: آرامش، امیدواری، احساس معناداری و عدمنزاع درونی. تعبیری كه حضرت عیسی در اینباره میگوید بدین مضمون است كه «آنكه اخلاقی زندگی نمیكند درون خود را تقسیم میكند.» یعنی همواره یك سوی وجود فرد با سوی دیگر نزاع و درگیری دارد و شخص «تجزیه درونی» میشود. اگر بخواهیم در بیان قرآنی برای تجزیه درونی معادل بیابیم میتوانیم از «نفس لوامه» نام ببریم؛ نفس لوامه یا سرزنشگر كه همواره درون انسان را به دو بخش تقسیم میكند و او را از بابت انجام عملی ملامت میكند. این دیدگاه، كه من هم بدان گرایش داشتم، نیز قابل دفاع نیست زیرا:
اولا پس از تكرار مكرر عمل غیراخلاقی چنین حالت درونیای از بین میرود. تنها تا مدتزمان كوتاهی نفس لوامه انسان بیدار است و پس از گذشت زمان همین نفس نیز خاموش میشود. حتی گاهی تشخیص اخلاقی فرد از بین میرود. لذا وجدان اخلاقی «زنده بودن» و «فعال بودن» خود را از دست میدهد.
ثانیا آیا این مطلوبهای روانشناختی محصول خود فعل اخلاقی است یا نتیجه آموزههای قبلی كه فعل اخلاقی را توصیه كردهاند؟ برای مثال آیا خود راست گفتن برای شخص آرامش میآورد یا راست گفتن، وقتی معتقدیم باید راست گفت؟
ثالثا تجربه تاریخی نشان میدهد كه اتفاقا آنها كه در جهان اخلاقی زیستهاند نیز چندان از آرامش و نشاط بهرهمند نبودهاند. توصیفی از علی(ع) در نهجالبلاغه هست كه میگوید وی شبها هنگام خواب مرتب از این پهلو به آن پهلو میشد، یا در قرآن عبارتی درباره پیامبر وجود دارد كه «لعلك باخع علی نفسك». این توصیفها مربوط به كسی است كه همواره از زندگی اخلاقی برخوردار بوده است. بنابراین تجربه تاریخی نیز عكس این نظریه را نشان میدهد.
5 تفاوت این دیدگاه با دیگر دیدگاهها در این است كه در نظریات قبلی اخلاقیزیستن نردبانی است برای رسیدن به چیز دیگری. در همه چهار نظریه قبلی زندگی اخلاقی ابزار و وسیلهای بود برای رسیدن به یك هدف؛ حال چه این هدف مطلوبهای اجتماعی باشد، یا مطلوبهای روانشناختی، یا سودِ آنجهانی. در نتیجه اخلاقیزیستن در نظریات قبلی مطلوب لغیره بود نه مطلوب لذاته [ارسطو برای مطلوب ذاتی «رقص» را مثال میزند]. در حالیكه در این دیدگاه نفس اخلاقیزیستن جذاب و لذتبخش است. برای مثال راست گفتن ابزار و آلتی نیست برای غایتی دیگر همچون سود فردی و اجتماعی. از این منظر هیچیك از نظریات مذكور شیفته خود خوبی اخلاقی نیستند بلكه درصدد رسیدن به مطلوب دیگری هستند اما این دیدگاه بر «عشق به خوبی» تاكید میكند هر چند در آن سودی نباشد. این دیدگاه، دیدگاه افلاطونی است. افلاطون متعلق عشق را سه چیز میداند: الف) حقیقت: كه عاشقان آن همان «فیلسوفان»اند. ب) خیر: كه عاشقان آن «اخلاقیان»اند. ج) جمال: كه دوستداران آن همان «شاعران» و «عشاق»اند. یكی از اصلیترین چهرههای این دیدگاه در زمانه ما «سیمون وی» است كه نظریه افلاطون را از نو احیا كرد. سیمون وی این دیدگاه را با یك تلقی الهیاتی میآمیزد و معتقد است خدا دنیا را چنان نیافریده كه فرد پاداش اخلاقیزیستن را در همین دنیا بگیرد. بدینترتیب صرف پرسش «چرا باید اخلاقی زندگی كنم؟» به معنای وداع و خداحافظی با زندگی اخلاقی است. تنها زمانی میتوان به اخلاقیزیستن امید بست كه آن را ابزار و وسیله تلقی نكنیم. عقلانیت اخلاقیزیستن در خود اخلاقیزیستن است.
*م.م
موسیقی برین آدامز همیشه برای من شنیدنی است. من با این موسیقی به شنیدن موسیقی هاش علاقمند شدم چون واقعا تو رو در گیر خودش میکند. وقتی شروع به گوش دادن می کنی کمتر می توانید شنیدنش را رها کنی.
here i am this is me theres nowhere else on earth id rather be here i am its just me and you tonight we make our dreams come true its a new world its a new start its alive with the beating of young hearts its a new day its a new plan ive been waiting...
ولی عنوانی که انتخاب کردم مال یکی دیگه از موسیقی ها شه شاید بپرسید چرا؟ نمی دانم ولی سعی می کنم بزودی عوض ش کنم حتما گوش بدید.